تبليغاتX
هو

 

   ای کسی که مضطر شده ای....دستهایی منتظرند که ترا دریابند.....دستهایت را دراز کن    

    

اگر تنهاترين تنهاها شوم، بازخدا هست. او جانشين همه نداشتنهاست، نفرينها و آفرينها بى ثمر است. اگر تمامى خلق گرگهاى هار شوند و از آسمان هول و كينه و درد و بلا بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستى ، اى پناهگاه! تو مى توانى جانشين همه بى پناهى ما شوى و يار همه مظلومان دردفهميده دردكشيده دردديده.

تو مى توانى به وفاجانم را بگيرى و به وفا عمر دوباره ام دهى . هستى ام از تواست، اى آن كه هستى ام دادى و آغازيدن را در آغازى نو، بى هيچ ترديدى در پوست و گوشت و استخوانم به ارمغان گذاشتى كه تو مهربانترين مهربانانى ، و اكنون در آغاز عمر دوباره ام عزيزى مهربان خود را همچون صاعقه برجانم زد، و من در برق آنـخود را به چشم ديدم! قلمى به رنگ خورشيدـبه دستم داد و قلمم را كه به رنگ سياه بود، از دستم گرفت و....   کلیک کنید  

 

   

  تذکر مهم: برای خواندن ادامه مطالب روی عناوین که با رنگ قرمز نگارش شده کلیک کنید  


 

نوشته شده توسط نادر چهاردهی در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت


این درگه ما درگه نومیدی نیست

  شفای مسیحی بی زبان 

آندره- آندره، شنيد كه كسي او را به نام صدا مي كند.صدايي كه از جنس خاك نبود آبي بود،آسماني بود، آندره از خواب بيدار شد.

نگاهش بي تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند.

جز خادم پيري كه كمي آن سو تر ايستاده بود و خيره نگاهش مي كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندي مهربان رو به روي او ايستاد. چي شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواي فرياد داشت. هواي گريه، دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند. از ته دل فرياد برآورد، شيون كند، بغض كند، بغض بد جوري گلويش را گرفته بود، دلش مي خواست .......


  شفاي فلج هر دو پا 

گفتم ويلچرم را نفروش، مى خوام داشته باشمش.
پدر نگاهش را به طرف من چرخاند، دستى به سرم كشيد، آهى از دل كند و گفت روزهاى سختى رو گذرونديم دخترم، من و تو مادرت.
آه مادرم ... چقدر دلم برايش تنگ شده است.
يك هفته است او را نديده ام، اما گويى سالهاست از او دورم.
اگر مى توانستم پرواز كنم اين فاصله را طى مى كردم.
بال مى كشيدم و خودم را به مادرم مى رساندم اين خبر شاد را به او مى دادم و........


  شفايافته: فاطمه استانيستى 

در آيينه مقابل تصوير شكسته و رنجور زنى را ديد كه هيچ شباهتى با او نداشت، رنگ پريده، رخسار تكيده و چين عميقى كه زير چشمان به گودى نشسته اش هويدا شده بود، چهره اش را پيرتر از آنچه بود نشان مى داد. با حسرت آهى كشيد و از آيينه رو گرداند، اما آيينه اى ديگر برابر با نگاهش ايستاده بود، با حيرت به عقب برگشت، باز هم آيينه اى ، تصوير مضطربش را منعكس كرد. دور خود چرخيد، چهار سويش را آيينه ها گرفته بودند.
گويى زندانى آيينه ها شده بود. حس كرد آيينه ها به او نزديك مى شوند. زندانش تنگ تر و تنگ تر مى شد. تصويرش در ميان آيينه ها تكثير شده بود، خواست تا ........


  آزادی از زندان

اباصلت می‌گوید: پس از دفن حضرت رضا علیه السلام، به دستور مأمون یك سال زندانی شدم.

پس از یك سال از سختی زندان به ستوه آمدم،

دعا كردم و برای رهایی از زندان به محمد و آل محمد علیهم السلام متوسل شدم.........


  شفای چشم 

به همراه امام رضا علیه السلام در مكه بودم. به حضرت عرض كردم می‌خواهم به مدینه بروم، نامه‌ای برای فرزندتان بنویسید تا با خود ببرم. امام علیه السلام تبسمی كرد و نامه‌ای نوشت. به مدینه رفتم در حالیكه چشم هایم به دردی مبتلا بود. به درب خانه امام رفتم، نامه را تحویل دادم. غلام امام گفت:.....


 

نوشته شده توسط نادر چهاردهی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


باز آ هر انچه هستی باز آ...

  دویدن را تجربه کرد 

آمده بود تا كبوتر دل خسته و مجروحش را در حرم با صفاى مولايش به پرواز در آورد.
آمده بود تا چهره به غم نشسته اش را كه حاكى از رنج و درد درونى اش بود، با اشك ديدگان معصومش به ضريح سيمين و زرين امام غريبان پيوند بزند.
آمده بود تا سر بر آستان بى نياز دوست بسايد و دل را مقيم كوى يار نموده و مهمان نور باشد.
آمده بود تا چشمان بى فروغش را در روشناى حريم حرم منور سازد.
آمده بود....


  او بر زمین خدا راه میرود!! 

پاهايش را دراز مى كند. آن قدر كه كف پاشنه هايش در ماسه هاى نرم و خيس ساحل فرو مىرود. دسته اى پرنده دريايى ، شاد و نغمه خوان از بالاى سرش مى گذرند. هوا به شدت شرجى و گرم است، آسمان صاف و آبى در آن دورها، سينه به سينه نيلگون دريا سپرده است.
موجى آرام پاهايش را به نوازش مى گيرد، خنكاى آب به وجودش مى آورد، صندلى چرخدارش را كمى به جلو مى راند و پاهايش را تا ساق در موج آب فرو مى برد چرخهاى ويلچر در ماسه ها فرو مى روند، موجهايى در پى ، او و چرخش را احاطه مى كنند.
لذتى زيبا زير پوستش مى رود احساس سرور مى كند شوق ماهى و....


  او دیگر کمرش راست شده 

سالهاى سرنوشت در چهره آفتاب خورده اش قدم مى زد.
چين و چروك ايام به روى دستهايش، گذر جوانى اش را فرياد مى كرد.
شكوفه هاى سپيد روى چادرش، خبر از بهار عبادتش مى داد.
حجابش را به دور كمرش گره زده بود.
از كنار چارقدش، چند تار موى قرمز، سبزى حنا را به تماشا نشسته بود.
مردمك چشمش در غبار مبهمى غوطه مى خورد.
پلكهاى پلاسيده اش تحمل پرتوافشانى خورشيد را نداشت و متناوباً به هم مى خورد.
حركات صادقانه اش توجهم را جلب كرد......


  نخایی که انگار پاره نبود! 

زندگى براى ما فقير بيچاره ها مثل زَهره! نمى دانم چرا خدا ...؟!
ـ حرفش را قطع مى كنى : كفر نگو مرد! اينم مصلحت خداس.
يعقوب به تو مى نگرد. در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس مى كنى ، لب مى گشايد: راست مى گى ... اما چكار كنيم ... بگردم خدا رو كه هميشه بنده هاشو امتحان مى كنه. راستى مولود! اونجا رو نيگا! و تو به صفحه تلويزيون خيره مى شوى ، در صفحه تلويزيون حرم مطهر امام رضا(ع) را مى بينى و موجى از مردم، كه به سوى آن منبع نور و رحمت مى شتابند.
هر كس دردى داره ما هم يك درد!
يعقوب خيره خيره به تلويزيون نگاه مى كند. چشمانش پر از اشك شده و.....


  او دیگر تشنج نخواهد کرد 

طنين پرشكوه نقاره ها، فضاى ملكوتى حرم را پر كرده بود، گلدسته هاى زيبا و گنبد طلا در دل شب مى درخشيدند. صحن انقلاب مملو از جمعيت بود و زائران موج موج در جذبه اى عارفانه فرو رفته بودند. هر از گاهى ، صداى شيونى كه از ته دل بر مى خاست، فضاى صحن را مى شكست. نشسته بود كنار پنجره فولاد و سرش را تكيه داده بود به پنجره، زن و مرد مسنى كنارش نشسته بودند و با چشمانى غمگين نگاهش مى كردند.
رشته سبزى دور گردنش بسته بود كه يك سرش به يكى از شبكه هاى پنجره وصل بود، خيلى ها مثل او دخيل حضرت شده بودند. چشمهايش را .....


  عفونت گوش و حلق ناپدید شد! 

شب از نيمه گذشته بود. ماه از لابلاى ابرها رخ مى نماياند. سكوت غمگين در همه جاى شهر سايه انداخته بود. در زير آسمان مهتابى ، چراغ خانه اى محقر روشن بود و صداى لالايى مادرى به گوش رسيد كه چشمان بى فروغ و رنگ باخته او به كودك نازش كه پرستو نام داشت خيره مانده بود.
فاطمه مادر غم ديده، با تنها مريضش كه همه زندگى او بود در دل شب به نجوا پرداخته و كودك معصومش را بر روى پاهايش تكان مى دهد تابلكه صدف ديدگانـاميد زندگى اشـبراى لحظه اى هم كه شده به خواب برود و از درد و رنجى كه او را فرا گرفته رهايى يابد......


  فلجی که راه افتاد 

 آهاى سيب! سيب گلشاهى! انار قند دارم! بدو!
ميوه فروش بود كه صدا مى زد و در طول كوچه پيش مى آمد.
زنى چادر به سر، در آستانه در او را صدا زد:
ـ هى، مشهدى مختار!
ميوه فروش، گارى دستى اش را كنارى نگه داشت، دستى به كمر خسته اش گذاشت، كلاهش را از سربرداشت، و با گوشه آستين مندرس و پاره كتش عرق از پيشانى زدود.
ـ ها آبجى ! چى مى خواى؟
زن جلو آمد سيبها را وارسى كرد و پرسيد:
ـ چنده اين سيبا؟.......


  قلبی که کوچک شد!! 

آمل ـ بيمارستان امام رضا(ع)، چهارم تيرماه 1374 ـ اسفنديار در راهروى بيمارستان پشت اتاق انتظار قدم مى زد.
زمان در نظر او به كندى مى گذرد گرچه به اين گونه انتظار كشيدن عادت داشته و دوبار آن را تجربه كرده است.
اما به هر حال انتظار كشنده است و زمان نيز آبستن حادثه هاست. اضطرابى عجيب سراپايش را فرا مى گيرد. آرام و قرار ندارد. مى نشيند و بلند مى شود. گاهى به گوشه اى مى رود و چشمان خسته اش به سمتى سو مى گيرد. دهها بار مسير طولانى راهروها را طى مى كند. عاقبت صداى پرستار او را به خود مى آورد. آقاى رحيمى ! مباركه پدر شديد. فرزندتان پسر است. حال مادر هم خوب است.
با شنيدن اين خبر، برق شادى در نگاه او فوران مى كند.......


  تکلمش دوباره برگشت 

زبانش مثل چوب خشك شده بود. گامهاى مهيب ترس را هم آواز با ضربان قلبش مى شنيد. چشمانش از حدقه بيرون زده و به كنار جاده خيره مانده بود. در عمق تاريكى ، در كنار جاده، شبحى سفيد، چون گرگى نرم در هيبت انسان، برآيينه چشمان ناصر نقش بسته بود. در محل زندگى او، كمى پايين تر چنبره زده بود. او آروز مى كرد مى توانست همچون پرنده اى سبك بال، اين مسافت تا خانه را پرواز كند و از اين همه اضطراب رهايى يابد.
صداى موتور سيكلت در دشت مى پيچد و مرد را به شبح نزديكتر مى كرد. سكوت دشت ترس زنده مى كرد و.........


  او دیگر دیالیز نخواهد شد 

هى دخترها! برين تو! هوا سرده... سرما مى خورين!
پنجره اى باز مى شد. زنى لچك به سر، ميان قاب آن هويدا مى گرديد و همين حرف را مى زد. اما ما گوشمان هم بدهكار اين حرفها نبود. بى توجه دست در دست هم داده، دايره اى ساخته بوديم و سرود مى خوانديم، تن به خيسى باران سپرده بوديم و صداى شاديمان تمامى كوچه را پر كرده بود.
باران ميايد جرجر
پشت خونه هاجر
هاجر عروسى داره
دمب خروسى داره.
بارون كه شديدتر مى شد، لچ آب كه مى شديم هلهله كنان ........


  صرع کشنده رهایش کرد

امامعلى، پدرى زحمتكش براى خانواده هشت نفرى اش بود.
او در روستاى "باولد" از حومه سنقر كرمانشاه زندگى مى كرد و از طريق كشاورزى بر روى زمين در روستا به امرار معاش مى نمود.
دستهاى پر آبله و چهره آفتاب سوخته اش گواه بر رنج و مرارت در عرصه كار و زندگى بود. غمى پنهان سينه ستبر او را در بر مى گرفت، سينه اى كه آماج توفان سهمگين و حوادث ملامت بار زندگى بود و جايگاه ذخيره صبر.
آرى غم او، محمد بود. فرزند 20 ساله اش كه از هشت سالگى به بيمارى صرع (غش) مبتلا گرديده بود. همه سختيهاى ناشى از كار را به جان مى خريد، اما ........


  سرطان سینه ای که امان گرفت 

كلثوم آرام سرش را از روى بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختى مى فشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اى امانش نمى داد، بى اختيار شروع به گريه كرد.
لحظه اى بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جويا شد او ناحيه اى را كه درد مى كرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بيش از 22 بهار از عمرش نمى گذشت. براى مادر و پدرش كه مرد زحمتكشى بود، غير قابل تصور بود كه ...........


  رهایی از سرخکی که بوی مرگ میداد

پيرمرد، سلامى از ته دل به امام على بن موسى الرضا(ع) داد و آرام در مقابل درگاه رو به روى پنجره فولاد نشست و در حالى كه جابه جا مى شد دست در خورجينى كه همراه داشت كرد و با هزار حرص و ولع قدرى نان و پنير از آن بيرون آورد و در حالى كه در تلألؤ خورشيد تابناك بهارى كه بر گنبد و بارگاه امام(ع) مى تابيد غرق شده بود، شروع به خوردن نمود............


  پایی که قطع نشد!! 

هاله از قداست در تمامى صورتش پيدا بود و عشق و ارادت و ايمان كامل به امامت و عنايت خاص حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) در واژه واژه كلامش مشاهده مى شد.
در حالى كه اشك چشمانش را پر كرده بود و بغض راه گلويش را مى فشرد از عنايت، لطف، عطوفت و مهربانى حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) حكايت مى كرد.
خانم اشرف ترابى، دختر آقا ميرزا مهدى را مى گويم كه مادرش از سلاله پيامبر اسلام(ص) است و به همين مناسبت فخر السادات نام دارد. او به گفته خودش بيست و يك سال مربى قرآن بوده و در اين مدت به تعليم و تدريس اين كتاب آسمانى سرگرم بوده است و..........


 

نوشته شده توسط نادر چهاردهی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت


کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ عمومی می باشد

هرگونه برداشت و نقل مطالب کاملا آزاد است