تبليغاتX
شفایافتگان رضوی

 حرم امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) پهنه پرتو فشانی و به فرمایش رسول خدا (صلی الله) ((قسمتی از بهشت))،یا دارالشفای دردمندان و خانه امید غم رسیدگان و محل نزول ملائک است .

در هر لحظه شب و روز که به زیارت حرمش بشتابی صحن و سرای ملکوتی اش آکنده از شیفتگان و دلباختگانی می یابی که سر شک شوق از دیده می بارد و آرامش حضور در این بارگاه را بر جان خویش می افشانند چنان که گروهی برای رسیدن به مراد خویش انگشتان را حلقه ضریح کرده ، عطش چشمانش را با نگریستن به گلدسته ها و گرداندن آب در دید گاه فرو می نشاند و تپش دل های بی قرار شان را با نظاره به گنبد طلا آرامش می بخشد .

درد رسیدگان پناه جو در حرم امام رضا ، محدوده سنی ندارد ، طفلی خردسال را در آغوش مادر می بینی که مادرش ضجه کنان بهبود فرزندش را طلب می کند ، یا مرد جوانی که پتویی بر خویش افکنده و خود را دخیل کرده و پس از آزمودن همه دکتر ها اینک روی به طبیب الاطباء آورده و تردید ندارد که تنها اوست که با اذن الهی می تواند تن آزرده وی رااز چنگال درد و بیماری رهایی بخشد و آن سوی دیگر پیرزنی کهنسالی که زیر لب زمزمه میکند و اشک می ریزد و اشک چشمش لب های تفتیده او را نمی دهد و...

اقسام شفا ؛

شفا نیز به تناسب بیماری ، اشکال مختلف دارد : شفای مادی ، فکری و روحی .

و ارجع ترین آن شفای روحی است ؛ زیرا که روح از جسم و فکر انسان نمی پذیرد و بر آنها برتری دارد و این فکر و بدن است که تحت تاثیر مستقیم روح قرار دارد . اگر سلامتی روحی حاصل شود شرایط مادی و بیماری فکری نمی تواند موجب بیماری روحی شود . در شفای روحی ، باید روح قوی شود تا بهبودی حاصل آید . در شفای روحی تکیه مان بر شرایط مادی نیست ؛ بلکه تکیه ی ما به قدرت و شعور بی نهایت خالق هستی است . همان نیرو ،قدرت و شعوری که ناممکن ترین پیچیده ترین حوادث را پدید آورده و به منصه ی ظهور رسانده است .

واژه ی توسل (الوسیله) :

واژه ی «توسل» دوبار در قرآن آمده است . این واژه به معنای تقرب جستن ، منزلت جستن و نزدیک شدن به غیر توسط چیزی ، به کار رفته است .

توسل به طور کلی به سه نوع تقسیم می شود :

الف) توسل های مشروع : توسل به ذات خدا ، اوصاف خدا ،ایمان و اعمال نیک ، قرآن ، توسل به نبی اکرم(ص) در روز قیامت و آثار دعا و محبت آن حضرت در زمان حیات آن جناب ، دعای برادر مومنان ، انبیا و اوصیا در زمان حیات آنان .

 ب) توسل های غیر مشروع : توسل به طاغوت ، بت ها و نیز توسل به انبیا و اوصیا با این اعتقاد که آنها مستقل اند .

ج) توسل مورد اختلاف : توسل به حق نبی در حیات برزخی ، توسل به دعای نبی و آثار نبی و اولیا در حیات برزخی آنان ، بحث اساسی ما در مورد آخر است ؛زیرا را همه نوع اول را همه مشروع می دانند و نوع دوم را همه ی دانشمدان ممنوع می شمارند .

معنای لغوی توسل چیست ؟

توسل به معنای انتخاب وسیله است ؛ یعنی تقرب جستن یا چیزی که به دیگری از روی علاقه و رغبت می باشد و در سوره ی ماده آیه 35 آمده است ( یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و و بتغوا الیه الوسیله ) وسیله در آیه ی فوق معنای بسیار وسیعی دارد هر کار و هر چیزی راکه باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدس پروردگار می شود شامل می شود .

همان طور که گفته شد منظور از توسل این نیست که کسی حاجت از پیامبر یا امامان (ع)

بخواهد ؛ بلکه منظور این است که به مقام او در پیشگاه خداوند متوسل شود و این در حقیقت توجه به خداست ؛ زیرا احترام پیامبر نیز به این است که فرستاده او بوده و در راه او گام برداشته است و تعجب از این است که برخی آن را شرک می پندارد در حالی که شرک این است که برای خدا شریکی در صفات و اعمال او قایل شود و این گونه توسل هیچ گونه شباهتی به شرک ندارد .

معنای لغوی و اصطلاحی شفاعت :

کلمه ی شفاعت از ریشه ی «شفع» در مقابل «وتر» گرفته شده و به معنای زوج جفت است . همچنین در معنای آن گفته اند که به معنای دو برابر کردن چیزی و ضمیمه کردن چیزی به چیزی است .

در مجموع شفاعت به معنای کمک کردن و تقویت کسی یا چیزی است که ضعیف بوده و نیازمند کمک است .

شفا کنندگان :

افرادی یا اموری که شفیع انسان در دنیا هستند عبارتند از :

1 - توبه از گناه (زمر54)

2 - ایمان به رسول خدا (حدید28)

3 - عمل صالح (مائده9) 

4 - قرآن کریم (مائده16)

5 – هر چیزی که با عمل صالح ارتباط دارد ، مانند : مساجد ، اماکن شریفه ، ایام و اوقات شریف حدیثی از رسول اکرم در این باره روایت شده است : بدین عبارت : (( الشفاء خمسه ، القرآن والرحم و الامانه ونبیکم و اهل بیت نبیکم )).

6 – طلب مغفرت انبیا و رسول گرامی اسلام برای امت خود . (نساء64)

7 – ملائکه (مومن7- شوری5)

8 – مومنان (بقره286).

                                                      تایپیست : زهرا قربان زاده

                                 گردآورندگان متن : زهرا قربان زاده وشکیبا بسطامی     

خادم شدن من نذر پدرم به امام رضا(ع) بوده است.زمانی که کودک بودم، دچار سنگ مثانه شده بودم که بابت عمل جراحی آن باید پول زیادی می پرداختیم که اصلا آن روزها پدرم قادر به پرداخت آن نبود، از طرفی هم چون خیلی ضعیف و نحیف بودم دکتر مربوطه که یک دکتر هندی بود به پدرم گفته بود که شاید به راحتی بهوش نیایم یا طاقت عمل را نداشته باشم، با این همه پدرم پول عمل را مهیا کرد.شب قبل از مراجعت ما به بیمارستان یک شب هنگام غروب پدرم به حرم میآید و با آقا راز و نیاز می کند و به آقا می گوید اگر پسرم را شفا دهی یک عمر در خانه ات به زوارت خدمت می کند.زمانی که به خانه برمی گردد، همسایه امان که یک خانم یزدی بود به پدرم میگوید پسرت خلاص شد! پدرم تصور می کند من مرده ام و یا امام رضا گویان بالای پله ها می دود اما منظور همسایه این بود که پسرت خوب شده است و از این درد خلاص شده است.من نیز بنابر نذر پدرم و عنایتی که از سوی آقا به من شده است مدتهاست که در خانه ایشان در حال خدمتم.انشاالله که حتی فقط لحظه ای از آن مورد قبول باشد

همانطور که می دانید افراد مختلف با مذاهب و ملیتهای متفاوت به حرم امام رضا(ع) می آیند.روزی در صحن انقلاب دو نفر خانم را دیدیم که با حجاب نا مناسب وارد حرم شدند.همکارم نزد آنها رفت و گفت: امشب، شب ولادت حضرت زهرا(ص) است و شما در چنین مکان مقدسی قرار دارید،لطفاً حجابتان را رعایت کنید.آنها گفتند: ما مسلمان نیستیم مریضی در تهران داریم که همه دکترها از او قطع امید کرده اند، یکی به ما گفت اگر بتوانید امشب که شب میلاد حضرت زهرا (ص) است خودتان را به حرم امام رضا(ع) در مشهد برسانید، امیدوار باشید اگر خدا بخواهد شفای بیمارتان را از آقا می گیرید.ما هم به سختی بلیط هواپیما تهیه کردیم و به اینجا آمدیم.همکارم آنها را به کنار پنجره فولاد برد. بشدت پشت پنجره فولاد گریه می کردند.مدتی گذشت تا تلفن همراه یکی از آنها زنگ زد و به او اطلاع دادند که حال مریض در تهران رو به بهبود است، به هوش آمده و بلند شده و روی تختش نشسته است.بیمار گفته بود: شخصی نورانی را دیدم که به سویم آمد و گفت بلند شو که تو شفا گرفته ای!


دختری از اهالی مشهد، بطور ناگهانی قدرت تکلمش را از دست داده بود.یک شب از خواب بیدار شده و خودش به تنهایی به حرم آمده بود.برای عملش گویا پول زیادی لازم بوده و مادرش می خواسته خانه شان رابفروشد تا خرج عمل را مهیا کند.دختر نیمه های شب وارد حرم شده و سر بر روی ضزیح به خواب رفته بود. در خواب مرد بلند قامتی را دیده بود که از میان جمعیت به طرف او آمده ، کنار او نشسته و به او گفته بود : با من حرف بزن.دختر زبانش را به او نشان داده بود تا او را متوجه لال بودن خودش بکند مرد دستی روی گردن او کشیده بود.دختر می گفت انگار چیزی که مانع حرف زدنم می شد از گلویم خارج شد؛ او بدین ترتیب شفایش را از آقا گرفته بود


شخصی نزد ما آمد و گفت: من مدتها پیش از ناراحتی شدید معده رنج می بردم، طوری که هر چه می خوردم دوباره برمی گرداندم و دکترها مرا جواب کرده بودند.روزی به حرم آقا آمدم و گفتم یا امام رضا این بیماری امان مرا بریده است یا شفایم دهید یا مرگم را از خدای بزرگ می خواهم.وی در همانجا از فرط گریه خوابش برده بود و در خواب دیده بود که حضرت دستی به شکم او کشیده بود.طبق گفته آن شخص حالا که مدتها از آن زمان می گذرد ایشان دیگر هیچ گونه مشکلی در این زمینه ندارند.


آقائی بود که دچار سرطان شده بود طوری که حتی دندانهایش هم ریخته بود. خانواده اش برای مداوا او را به آمریکا و آلمان نیز برده بودند، اما بی نتیجه به ایران بازگشته بود.مادرش که دیگر امیدی به شفای فرزندش نداشت کنار پنجره فولاد می آید و شفای فرزندش را از آقا می گیرد.ایشان هم اکنون در یکی از مراکز اداری در کمال صحت و سلامت به کار و زندگی مشغول است.به این مناسبت سوری نیز برپا کرد که ما نیز در آن شرکت کردیم.

آمدن من به این مکان برای خدمت به آقا و زوارش برایم خاطره ای بسیار خوشایند است.برادر بزرگتر من برای کفشداری تقاضانامه داده و تقریبا همه کارهایش را انجام داده بود.در نهایت به من هم گفت که برای کفشداری جذب نیرو می کنند برو وثبت نام کن.من هم تشکیل پرونده دادم و ثبت نام کردم. بعد از 2 ماه به من اطلاع دادند که اسمت برای کفشداری درآمده است.من هم طبق گفته آنها بقیه مدارکم را بردم.در آنجا سوال کردم آیا اسم برادرم هم درآمده است یا خیر؟ که گفتند برادر شما ثبت نام نکرده است؛ خلاصه پس از انجام بررسی های مربوطه مشخص شد که پرونده من و برادرم یکی شده و در واقع اسم برادرم به عنوان کفشدار درآمده بود، و اسم مرا خط زده بودند.دلم شکست خدمت آقا آمدم و گریه کردم.مدتی از این ماجرا گذشت شخصی از طرف آستان قدس به اداره ما آمد تا کار همسرش را که دچار مشکل شده بود، درست کند.همکارم به آن مرد گفت که : این دوست ما علاقه زیادی دارد تا خادم آقا باشد و ماجرائی را که برایم پیش آمده بود برای او تعریف کرد.آن آقا هم که متوجه علاقه شدید من شد قول مساعدت داد.بالاخره پرونده من از یک معاونت به معاونت دیگری منتقل شد و پس از 7 روز کارگزینی مرا خواست و با لطف خدا و عنایت امام (ع) سالهاست که به عنوان کفشدار هفته ای یک شب در خدمت آقا و زوارش هستم.


من دوستی دارم که رئیس کاروان سفر حج است.یک شبی که در آسایشگاه خواب بودم، در خواب دیدم با او از صحن قدس عبور می کنیم که یکباره گودالی باز شد و به داخل گودال افتادیم، در آن گودال جمعیت زیادی وجود دارند و آتشی نیز روشن بود.در آنجا به ما گفتند که اینجا صحرای محشر است و به اعمال انسانها رسیدگی می کنند.گناهکاران را بطرف آتش می بردند به ما دو نفر که رسیدند یک بنده نورانی به طرف ما آمد و گفت: آقائی که کنار ایستاده گفت به شما بگویم که به این دو نفر کاری نداشته باشید، اینها خادمان حرم آقا هستند.از خواب که بیدار شدم حال عجیبی داشتم و مطمئن شدم که آقا برای خادمانشان عنایتی قائل هستند


طلبه ای به تازگی ازدواج کرده بود و حقوق بسیار کمی دریافت می کرد که برای گذران زندگی کافی نبود.روزی که از خانه خارج می شد همسرش به او گفت که برای امروز هیچ چیز در خانه نداریم تا آماده کنم.مرد برای دریافت مساعده رفت، اما هنوز نیمه ماه نبود و مساعده ای پرداخت نمی شد.او که به تازگی ازدواج کرده بود و نزد همسرش آبروئی داشت دلش شکست به حرم آقا رفت و رو به گنبد نشست و گریه کرد و از امام خواست تا آبرویش را پیش همسرش حفظ کند.دقایقی نگذشت که مردی به شانه او زد و گفت: آقا شما مشکلی دارید که اینچنین گریه می کنید؟ مرد جوان علت گریه اش را به او گفت.آن مرد به مرد جوان گفت: من به حالی که شما اکنون دارید و چنین رو به این گنبد گریه می کنید و راه حل مشکلتان را از امام می خواهید، غبطه می خورم.سپس دست داخل جیبش کرد مقدار قابل توجهی پول درآورد و به مرد جوان داد و گفت : این پول را از من بگیرید فقط در عوض، هر زمان که از جلوی این گنبد رد شدید سلامی هم از طرف من به آقا عرض کنید.مرد خوشحال و خندان از این هدیه به موقع، نزد همسرش بازگشت


حدود سه سال پیش دچار بیماری بدخیمی شدم.بیست کیلو کاهش وزن پیدا کرده بودم.تشخیص دکترها سرطان بود. سونوگرافی پیشرفت روز به روز غده بدخیم را نشان می داد.قرار شد برای عمل جراحی بستری شوم، البته دکترها به این عمل هم خیلی خوش بین نبودند. قبل از رفتن به بیمارستان، به حرم آمدم، وضو گرفتم و رو به ضریح ایستادم و گفتم : یا امام رضا هشت سالی است که نوکری تو و زوارت را می کنم اگر از این مدت فقط نیم ساعتش هم قبول بوده، شفای مرا بده و مرا از این بیماری مهلک نجات بده.در آن لحظات حال و هوای عجیبی داشتم، تا آنجا که بخاطر دارم خیلی گریه کردم.احساس کردم خواسته ام را گرفته ام.روز بعد با اصرارمن، دوباره آزمایشات و نمونه برداری انجام شد.تشخیص دکترها این بار بیماری دیگری بود که با مصرف یک نوع دارو به راحتی برطرف می شد و اکنون که حدود سه سال است از آن زمان گذشته اصلا احساس بیماری ندارم و مشکلم به لطف خدا برطرف شده است.

یک شب هنگام رفتن به خانه دیدم دور یکی از میدان ها یک ماشین پارک است و خانواده ای هم داخل آن هستند.به نظرم رسید که زائر هستند.به دلم افتاد که از ایشان دعوت کنم امشب را میهمان ما باشند.رفتم جلو و پرسیدم ببخشید شما زائر هستید؟ گفتند : بله ، گفتم دنبال جا می گردید؟ گفتند: بله، گفتم : ما یک منزلی داریم که .... بنده خدا من و منی کرد و گفت : در مورد هزینه اش .... گفتم : ای آقا این چه حرفیه.خلاصه اش این شده بود کار ما! هر شب برویم دور میدانها بگردیم ببینیم چه کسی دنبال خانه می گردد.بعضی وقت ها سه، چهار ساعتی طول می کشید؛ همینطور توی شهر چرخ میزدم تا بالاخره یک نفر که واقعا بیشتر از دیگران واجب است و ضرورت دارد دعوت کنم میهمان ما باشند.می آمدند منزل هر چه بود دور هم درست می کردیم و می خوردیم، وقتی هم که متوجه می شدند من خادم هستند خوشحال می شدند و می گفتند ما میهمان آقا هستیم.

روزی خانمی را دیدیم که هاج و واج مانده بود.به جای اینکه لباسها را به تن کند آنها را زیر و رو می کرد و با تعجب نگاهشان می کرد.ناگهان اشک از گوشه چشمش جاری شد.خدام فکر کردند از اینکه گفته اند لباس هایش مناسب اینجا نیستند ناراحت شده است.بنابراین یکی از خانم ها را جلو فرستادند تا علت گریه زن را سوال کند.او گفت: خوشا به حالتان چه امام رئوفی دارید کاش پیش از اینها ایشان را می شناختم نمی دانم چرا پس از هشت سال چنین تصمیمی گرفتم.خادم پرسید: مگر هشت سال پیش چه اتفاقی افتاده بود؟ زن گفت: هشت سال قبل که رفته بودم کربلا، شب خواب دیدم مشرف شده ام حرم آقا سید الشهدا(ع).زیارت کردم و از حرم بیرون آمدم.داخل صحن متوجه شدم که صفی از خانم ها جلوی یک پنجره ای که حدود یک متر بلندتر از کف نصب شده است ایستاده اند.بین خانم ها لباس توزیع می کردند.من هم در صف ایستادم نوبت به من که رسید.اسمم را پرسیدند و من هم گفتم.آن آقا فرمودند: اینجا در حرم امام حسین (ع) سهمیه ندارید.سهمیه ی شما در ایران در شهر مشهد و در حرم مطهر حضرت رضا(ع) است.من ناراحت شدم و از حرم بیرون آمدم.با خودم می گفتم امام رضا(ع) کجاومن کجا؟ پاکستان کجا و ایران کجا؟ در حالی که خودم را نکوهش می کردم از خواب بیدار شدم و تا امروز که قسمتم شد بعد از هشت سال به این بارگاه ملکوتی بیایم یادی از آن خواب نکردم.ولی امروز این لباس ها دوباره من را به یاد همان خواب انداخت ، باورم نمی شود این همان لباس هایی است که در عالم خواب به من دادند؛ همان لباس هایی است که حواله اشان را به مشهد داده بودند.

روزهای اولی که به خدمت آقا درآمده بودم ، خانمی می خواست بدون چادر وارد حرم شود.وی مسافری بود که فراموش کرده بود از خانه چادر بیاورد و می خواست هر چه زودتر برگردد و فرصت خرید چادرهم نداشت.زمانی که آنهمه میل و اشتیاق را در چشمانش برای زیارت آنهم با آن فرصت کمی که داشت دیدم، چادر خودم را به او دادم تا برای زیارت برود.وقتی که برگشت چهره اش سرشار از رضایت و خوشحالی بود و من هم بسیار خوشحال بودم که به او کمک کرده ام اما این مطلب را نمی دانستم که اینکارم اشتباه بوده و بابت اینکار باید مواخذه شوم

سال 82 بود که روزی خانمی که بچه ای به بغل و ساک بزرگی هم در دست داشت نزد ما آمد می خواست برای زیارت برود تا خواستم ساکش را بازرسی کنم عذر خواهی کرد و گفت: در داخل ساک لباسهای کثیف بچه است که دو سه روزی است که همینجا انباشته ام.و بدون اینکه من چیزی بپرسم زد زیر گریه و گفت دو روز است که ما در مشهد هستیم اما هنوز به زیارت آقا نیامده ایم. دزد کیفمان را زده و بی پول و بی رمق دو روز است که در این شهر راه می رویم.از یک مغازه دار فقط کمی شیر برای بچه گرفته ایم.از او خواستم بعد از اینکه زیارتش تمام شد به منزل ما بیاید و آدرس را هم به او دادم خودم هم آن شب با عجله خانه آمدم و شامی برایشان مهیا کردم.اعضای خانواده نگران بودند که من چطور به این راحتی به آنها اعتماد کرده ام و آنها را به خانه راه داده ام امام من اصلا نگران نبودم.آن شب غذا و جای خواب در اختیارشان گذاشتم و صبح روز بعد که می خواستند بروند مقداری پول به آنها دادم و گفتم اینهم شیرینی بچه اتان

شش ماهی می شد که درد شدیدی در کف پایم احساس می کردم.هر چه دکتر رفتم و دوا و درمان کردم فایده ای نداشت.از درد پا لنگ لنگان راه می رفتم.در آن زمان من در کفشداری 2 بودم.از این کفشداری ضریح پیداست.رو به ضریح کردم و گفتم : یا امام رضا (ع) من خجالت می کشم به این شکل لنگ لنگان در خدمت زوار تو باشم؛ عنایتی کن تا این درد پای من خوب شود.فردای همان روز که دوباره به حرم آمدم، دیگر هیچ دردی در پایم احساس نمی کردم و به راحتی راه می رفتم و خوشحال بودم از اینکه آقا نظر لطف و عنایتی به بنده داشته است


گرداورندگان :

زهرا قربان زاده

محدثه کناری وند

ناگهان فریاد هراسناک رقیه خواب را از اهل خانه و حتی همسایگان می رباید.

برق اتاق روشن می شود و اهل خانه هراسان به پا برمیخیزند . رقیه با چشمان پر از ترس و وحشت در بستر خود نشسته ، و لحظاتی بعد دچار غش می شود و بی تاب و کف بر لب به خود می پیچد ، اهل خانه مبهوت می شوند .

فاجعه بر این خانواده پر درد فرود آمده، پدر خانواده با قرض و فروش اشیای لازم زندگی،

رقیه را نزد تمامی اطباء متخصص اعصاب و روان می برد اما هر روز وضعیت جسمی و روحی بیمار حادتر می شود به طوری که دفعات حمله و بیماری به روزی هشت بار می رسد و همه با حسرت و افسوس به چهره جوان و پر مهر رقیپ می نگرند و جز سر تکان دادن و دست به دست کوفتن کار دیگری نمی توانند انجام دهند و نسخه پزشکان نیز کاری از پیش نمی برد . با راهنمایی دیگراندخترک را نزد دعا نویسان ساکن در گوشه و کنار و کوچه های پیچ در پیچ نیز بردند ، اما هیچ وردی نتوانست بر جان و روان رقیه اثر بگذارد.

دخترک پیش چشم عزیزانش تحلیل می رفت و خانواده در غصه و ماتم بسر می بردند .

آخر دختری با این زحمت به بار بنشانی و آن وقت در سن و سال آرزو ها و رسیدن به آمال و تشکیل خانواده است این گونه شود ، چه باید کرد ؟ خدایا! این چه بدبختی بود که به ما روی آورد ؟

همسایگان ونزدیکان هر کس نظری می دادند . بعضی معتقد به چشم زخم و حلول جن در او بودند و اهل خانه جز توسل به خدا و دعاهایی که با اشک دیده همراه شده بود ، دیگر هیچ پناهی نداشتند . چشمان رقیه نگاهی جنون آمیز و خیره یافته بود ، هر گاه می خواست بخوابد گویا چند نفر با او صحبت می کردند و سرش انباشته از صحبت مختلف می شد .هر دمشکل و شمایلی جلوی چشمانش مجسم می شد و او که تاب این همه را نداشت ، در حالتی از عجز، با کلماتی که در گلویش می شکست و با اعضای منقبض دچار رعشه و بعد عش می شد و این فشار او را که دختری سر حال و خوش بود ، تبدیل به دختری رنجور ، زرد ، با نگاهی مجنون کرده بود .آنان که او را می شناختند بر او دل می سوزاندند و حیرت زده از تعبیر حالت اوزیر لب استغفار می کردند ،خدایاما را ببخش !

ماه محرم با اشک و ماتم سوگ اباعبدالله و غم رقیه می گذشت و خانواده بر رقیه ی امام حسین (ع) و رقیه ی خود اشک می ریختند . بر سر و سینه کوفتند شب های محرم را دست به دعا ، شفای بیمار را به حرمت خون حسین(ع) از خدا خواستند و در اربعین مولایشان نیز با دستان بلند شده تا اوج نیاز  شفا خواستند .

درآستانه روز چهلو هشتم (روز رحلت پیامبر بزرگوار اسلام (ص) )هیئات « قاسمیه ی مارالند »  قصد سفر به مشهد را کردند ، تا عاشقانه بر ماتم ازدست رفتن پیامبر خاتم (ص) فریاد یا محمد !

سردهند و در محضر علی بن موسی الرضا (ع) اخلاس و عبودیت خود را نسبت به فرزند حضرت زهرا (س)بنمایانند و از این درگاه مراد گیرند . هیئات «قاسمیه مارالند» با عزادان و خانواده های مشتاق زیارت ، فرسنگ ها  راه را طی نموده و در گذر ازهر شهری نوای یا رضا و یا محمد شان سروشی است بر هموطنان مسلمان و همیشه در صحنه گویا سرود دعوتی است بر جان ها تا به حرم امام رضا (ع) بیابند .

کاروان این عاشقان به شهر امام رضا (ع) می رسد در غروبی پر رمز و راز رقیه و همراهانش نیز همراه عزاداران به مشهد مشرف می شوند . زائران و مهاجرانی که جهت شرکت در مراسم چهل و هشتم به حرم مشرف شده اند ، در اطراف هیئت قاسمیه تجمع کرده و از مراسم زنجیر زنی مردان این هیئت که با تمام وجود عزاداری میکردند و در حیرتند که خدایا این همه اخلاص و عشق فقط در خور بندگان شایسته ی توست ، ما را به فیض برسان . رقیه و دیگر زنان کاروان نیز شاهد این عظمت و بزرگی اند که باز رقیه دچار حالت غش و بیهوشی می شود ونزدیکانش گویا دیگر تحمل این همه درد را ندارند و او را بر میان هیئتی که زنجیر ها را هم چون کبوترانی بالای سر به پرواز در می آورند وچون شمشیری  بر گوشت فرود می آورند ، می برند وبا گفتن یا حسین ، شفای رقیه را طلب می کنند ، مگر لین درگاه ، درگاه نومیدی است و مگر حسین (ع) در تمامی دوران ، مرجع و ملجا و پناه ما نبود و مگر میشود از این درگاه نا امید برگشت ؟ یا محمد یا حسن یا حسین ، شفای همیشه دل های داغدار ما بوده . هیئت یا حسین گویان برگردرقیه ، سماعی حسین گویانه آغاز می کنند و رقیه همچون نوزادی تازه متولد شده گویا اول از حال غش به عالم الهام می رسد و آقایی با قامت رشید عمامهای به رنگ سبز عشق و چهره ای به نورانیت خورشید می بیند که دستی بر سرش می کشد و با زیبا ترین صدای عالم می گوید : دخترم بر خیز ، و رقیه بر می خیزد و زنجیر زنان با اشک در چشم ، فریاد یا حسینشان به عرش بال می کشد . معجزه ی امام ، شفای رقیه .


گرداورندگان :

زهرا قربان زاده

شکیبا بسطامی


معجزات و کرامات امام هشتم شیعیان امام رضا (ع(

معجزات امام رضا)ع) در طول تاریخ بسیار زیاد بوده است هنوز بسیار معجزه اتفاق مییفته در حرم اقا امام رضا (ع(
یکی از معجزات در سال 1385 در حرم خود اقا رخ داد :

خادم های امام رضا (ع) که مثل همیشه در حال عوض کردن گل های بالای حرم امام رضا(ع) بودند . ناگهان گلدان از دست خادم رها میشه و طرفی که بانوان در حال زیارت بودن می افته و روی سر دختری که در کنار شسته بود می افته همه به طرف دختر می رن ...سر دختر کاملا شکافته شده بود و خون همه جا رو فرا گرفته بود سریع این دختر رو به بیمارستان می برند خادم هم که از ترس جرات حرکت نداشت در جای خود می لرزید تا اینکه تقریبا 4 ساعت بعد از حادثه پدر دختر به حرم اومد و سراغ اون خادمی که گلدون از دستش افتاده بود رو گرفت تا اینکه این خادم پدر دختر رو دید ترس همه ی وجودش رو فرا گرفته بود و با خود می گفت ( نکنه دختر فوت شده باشه نکنه .....) که پدر به این خادم رسید و در کمال نا باوری پدر خادم رو بغل و او را بوس می کرد و اشک در چشمان پدر پر شد خادم گفت من سر دختر شما رو شکستم و شما من رو بغل و می بوسید؟؟؟
پدر گفت دختر من از زمانی که به دنیا امد نابینا بود و به مشهد اومده بود تا شفا بگیره زمانی که اون گلدون به سر دخترم خورده بود دکترا می گفتند که به طرز کاملا عجیبی چشمان دخترم بینا و باز شده بود که اقا امام رضا (ع) شفای او رو داد انگاه پدر بلند صدا زد

یا امام رضا(ع) قربونت برم

گرداورندگان:

محدثه کناری وند

شکیبا بسطامی

محدث نورى در دارالسلام نقل نمود كه شخص موثقى از اهل گيلان نقل كرد: من بشهرها و كشورها تجارت مى رفتم تا اينكه اتفاقى سفرى بسوى هند رفتم . در آنجا بجهت كارى و پيش آمدى شش ماه در شهر بنگاله ماندم و حجره اى در سراى تجارتى براى خود گرفتم و بسر مى بردم در آن سرا جنب حجره من مرد غريبى كه دو پسر داشت بود من هميشه او را ملول و افسرده و غمناك مى ديدم و جهت حزنش را نمى دانستم و گاهى صداى گريه و ناله او را مى شنيدم و چون حال خون و گريه او را خارج از عادت يافتم بفكر افتادم كه بايد بپرسم كه سبب حزن او چيست و جهت حزن آن مرد را بدست آورم وقتى نزد او رفتم ديدم قواى او از هم كاسته شده و حال ضعف باو روى داده گفتم : آمده ام سبب و جهت حزن و گريه و پريشانى شما را سؤ ال كنم و از تو خواهش مى كنم كه برايم نقل كنى كه چرا اينقدر ناراحت و محزون هستى .گفت ناراحتى و محزون بودن من براى پيش آمدى است كه براى من روى داده و آن اين است كه من دوازده سال قبل مال التجاره اى از امتعه نفيس و گرانبها پس انداز كرده و بخيال تجارت بكشتى حمل كردم و خود سوار شدم و مدت بيست روز كشتى در حركت بود. ناگهان باد تندى وزيدن گرفت و دريا را بتلاطم انداخت تا قضا دام اجل گسترانيد و تارپود كشتى را كرباس وار از هم دريد و استخوانهاى وجودش را مانند تار عنكبوت از هم گسيخت . و همه مردمى كه در كشتى بودند با مالهايشان غرق شد من در ميان آب دريا دل به مرگ نهادم لكن خود را بتخته پاره اى بند كردم و باد مرا بطرف راست و چپ مى برد تا قضاى الهى آن اسب چوبى كه بر آن سوار بودم مرا از كام نهنگ مرگ رهانيد و به جزيره اى رسانيد و موج دريا مرا بساحل انداخت . چون چنين پيش آمد شد و از هلاكت نجات يافتم ، خداى را سجده شكر نمودم و برخواسته مشغول سير در جزيره شدم كه ديدم جزيره ايست بسيار باصفا و سبز و در نهايت طراوت و زيبائى ولى از بنى آدم خالى بود و هيچ كس در آن نبود. يكسال در آن جزيره بودم شبها از ترس درندگان روى درخت بسر مى بردم تا اينكه روزى نزديك درختى كه آب باران زير آن جمع شده بود نشستم كه وضوء سازم . ناگهان عكس زنى بسيار خوش صورت ميان آب ديدم تعجب كرده سر بلند نمودم ديدم بلى دخترى بسيار جميله و زيبا و قشنگ و خوش رو روى درخت است ولى لباس نداشت و برهنه بود دختر تا ديد كه من باو نظر كردم گفت اى مرد از خدا و رسول شرم نمى كنى كه به من نگاه مى كنى . من حيا و خجالت كشيدم و سر بزير انداخته و گفتم تو را بخدا قسم مى دهم كه به من بگو بدانم تو از سلسله بشرى يا از صنف ملائكه يا از طايفه جنى ؟ گفت : من از بنى آدمم مرا قصه ايست كه آن اين است كه پدر من از اهل ايران است و عازم هند شد و مرا هم با خود آورد اتفاقا كشتى ما غرق شد و من در اين جزيره افتادم و حال نزديك سه سال است كه در اينجا هستم من هم داستان آمدنم را گفتم پس از سرگذشت خود باو گفتم حالا كه جز من و تو كسى در اين جزيره نيست و قسمت من و تو اين بوده اگر رضايت داشته باشى همسرم شوى و من تو را بعقد خود درآورم آن زن سكوت كرد و سكوتش موجب رضايت بود پس روى خود را برگردانيدم و او از درخت بزير آمد و من او را عقد كردم و با يكديگر با دل خوش زندگى مى كرديم تا خداوند متعال بر بى كسى و تنهائى ما ترحم فرمود و دو پسر بما عنايت نمود و اكنون هر دوى آنها حاضر هستند كه آنا را مى بينى زندگى خوبى را داشتيم بتوسط اين كانون گرم تا اينكه يك پسرم بسن نه سالگى و ديگرى به هشت سالگى رسيد. و در آنجا چون لباس و پوشاكى نبود برهنه بسر مى برديم و موهاى بدن ما دراز شده بود و بسيار بدمنظر بوديم روزى همسرم به من گفت اى كاش لباسى داشتيم كه خود را مى پوشانيديم و ستر عورت مى نموديم و از اين رسوائى خلاص مى شديم . پسرها كه سخن ما را شنيدند گفتند مگر بغير از اين طورى كه ما زندگى مى كنيم جورى ديگر هم مى شود زندگى كرد مادر بآنها گفت بلى خداوند متعال شهرها و جاهاى زيادى دارد و جمعيت مردم آنجا زياد و خوراكهاى لذيذ و شربتهاى خوشگوار و لباسهاى زيبا و نيكو دارند و ما هم در زمان قبل در آنجا بوديم ليكن چون مسافرت دريا كرديم و كشتى ما شكست و در دريا افتاديم خدا خواست كه بتوسط تخته پاره اى باين جزيره افتاديم و در اينجا مانده ايم . پسرها گفتند اگر چنين است پس چرا بوطن و جاى سابق خود باز نمى گرديم . مادر گفت چون دريا در پيش است و بى كشتى ممكن نمى شود از دريا عبور كرد و در اينجا كشتى نداريم گفتند ما خودمان كشتى مى سازيم و در اين امر اصرار كردند. مادر از اصرار اين دو پسر اشاره بدرخت بسيار بزرگى كه در آنجا افتاده بود كرد و گفت اگر بتوانيد وسط اين درخت را بتراشيد تا خالى شود شايد بشود بخواست خداوند متعال بصورت كشتى شده و طورى شود كه بر آن نشسته برويم و بجائى برسيم پسرها از شنيدن اين سخن خيلى خوشوقت شدند و با كمال شوق فورا برخواستند و رفتند بجانب كوهى كه در آن نزديكى بود و سنگهائى داشت كه سرهاى آن تيز بود. مثل تيشه نجارى . پس از آن سنگها آوردند و كمر همت بر ميان بسته شروع بخالى كردن ميان تنه آن درخت كردند و مدت شش ماه خوردن و آشاميدن را بر خود حرام كرده و مشغول كار بودند تا اينكه وسط درخت خالى و به هيئت كشتى و زورقى شد بطوريكه دوازده نفر در آن جاى مى گرفتند وقتى كه كشتى آماده شد خيلى خوشحال شديم و خداوند را شكر كرديم كه همچنين پسران كارى بما داده خلاصه بفكر جمع كردن آذوقه شديم و از عنبر اشهب و موم عسل مخصوص كه در آن جزيره بود در حدود صد من فراهم كرده و از همان موم در يك جانب كشتى حوضى ساختيم و از همان موم ظرفهائى ساختيم كه توسط آن آب شيرين در آن ذخيره نمائيم كه هرگاه تشنه شديم از آن بياشاميم بعد براى خوراك خودمان در كشتى چوب چينى زيادى كه از ريشه ايست كه در آن جا فراوان است همه را در كشتى قرار داديم سپس دو ريسمان محكم از ريشه درخت يافتيم و يك سر كشتى را بيك ريسمان بسته و سر ديگرش ‍ را بريسمان ديگر و آن ريسمان را بدرخت بزرگى بستيم و چون اين كار تمام شد انتظار مد دريا را داشتيم برسد تا مد دريا پيدا شد و آب رو بزيادى نمود بطوريكه كشتى ما روى آب قرار گرفت پس خوشحال شده و حمد خداى را بجا آورديم و تمام سوار كشتى شديم ولى ديديم كشتى روى آب است ليكن حركت نمى كند. آنوقت متوجه حركت نكردن آن شديم و آن اين ريسمانى بود كه به درخت بسته بوديم و مى بايست پيش از سوار شدن آن را باز مى كرديم يكى از پسرها خواست پياده شود كه ريسمان را باز كند مادر پيش دستى كرد و پياده شد و سر ريسمان را باز كرد موج دريا يكمرتبه ريسمان را از دست او ربود و كشتى بحركت درآمد و بوسط دريا رسيد آن زن بيچاره شد و در آن جزيره ماند و شروع كرد بفرياد زدن و گريه كردن و ناله درآمدن و آن طرف و اين طرف دويدن هيچ علاجى براى او نبود و ما دور شديم و ديديم آن بيچاره روى درختى رفت و نظر حسرت بما مى كرد و اشك مى ريخت تا وقتى كه ما از نظرش غائب شديم پسرها كه از مادر نااميد شدند ناله و گريه و اضطرابشان زياد شد و گريه ايشان گويا نمكى بود كه بر روى جراحات دلم پاشيده مى شد لكن چون بوسط دريا رسيديم ترس دريا آنها را ساكت كرد و كشتى ما هفت روز در حركت بود تا وقتى كه بكنار دريا رسيده فرود آمديم و از آنجائيكه همه برهنه بوديم روى رفتن بطرفى را نداشتيم همانجا مانديم تا اينكه غروب شد و تاريكى شب عالم را فرا گرفت آنگاه خودم بر بلندى برآمدم و نظرى انداختم به روى شهر و روشنى آتش را از دور ديدم . پسرها را در آن كشتى گذاشتم و خود بسوى آتش براه افتادم تا بدر خانه اى كه درگاهى عالى داشت رسيدم در را كوبيدم مردى از آن خانه بيرون آمد من قدرى عنبر اشهب كه با خود داشتم باو دادم و چند لباس و فرش گرفتم و فورا برگشتم و خود را بفرزندان خود رساندم و لباس ها را به آنها پوشانيدم و صبح آنها را بشهر آوردم و در اين سرا حجره اى گرفته و شبها جوالى برداشته و مى رفتيم عنبرها را كه در كشتى داشتم مى آوردم تا تمامى را آورده و اسباب زندگى را فراهم ساختيم و اكنون نزديك يكسال مى شود كه در اينجا با پسرها بسر مى برم و تجارت مى كنم ليكن شب و روز از دورى آن زن مهجوره و بيكس و بيچارگى او در ناراحتى و حزن و اندوهم راوى گويد از شنيدن اين قضيه رقت تمامى به من دست داد بقسمى كه به گريه افتادم . سپس گفتم (لا راد لقضاءالله و تدبيره و لا مغير لمقاديره و حكمه ) گره تقدير را بسر انگشت تدبير نمى توان باز كرد و حكم الهى را بچاره گرى نمى شود تغيير داد آنگاه گفتم اگر تو خود را بآستان قدس امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) برسانى و درد دل خود را بآن بزرگوار عرضه بدارى اميد است كه درد تو را علاج كند و اين غم و اندوه تو برطرف شود و تو بمقصود خود برسى . زيرا او پناه بى كسان است و او يارى و كمك مى كند اين سخن من در او زياد اثر گذاشت و با خدا عهد كرد كه از روى اخلاص ‍ يك چراغ قنديلى از طلاى خالص بسازد و پياده بآستان آنحضرت مشرف شود و زوجه خود را از امام رضا (علیه السلام) طلب كند پس فورا برخواست و همان روز طلاى خوبى تحصيل كرد و بعد از آن قنديلى از طلا ساخت و با دو پسرش بكشتى نشست و روبراه نهاد و بعد از پياده شدن از كشتى راه بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد شب آنروزى كه وارد مى شد متولى آستان قدس حضرت رضا (علیه السلام) را در خواب ديد كه باو فرمود فردا يك شخصى بزيارت ما مى آيد تو بايستى او را استقبال كنى لذا صبح كه شد متولى با جمعى از صاحب منصبان باستقبال او از شهر بيرون آمدند و آن مرد را با پسرها باحترام تمام وارد كردند و منزلى براى او معين نمودند و قنديلى كه آورده بود در محل خود نصب نمودند آن مرد غسل كرد و بحرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا شد تا پاره اى از شب گذشت و خدّام حرم مردم را براى بستن در بيرون كردند بغير آن مرد را كه در آنجا ماند و در را برويش بستند و رفتند. چون حرم را خلوت ديد شروع كرد حضور قبر مطهر بتضرع و زارى و گريه و اظهار درد دل نمودن كه من آمده ام زوجه ام را مى خواهم و بآنحال تضرع تا دو ثلث از شب گذشت حال خستگى بوى دست داد و سر بسجده گذاشت و چشمش بخواب رفت ناگاه شنيد كسى مى گويد برخيز سر برداشت نگاه كرد ديد وجود مقدس حضرت رضا (علیه السلام) است مى فرمايد: من همسرت را آورده ام و اكنون بيرون حرم است برخيز و او را ملاقات كن مى گويد: عرض كردم فدايت شوم درها بسته است چگونه بروم فرمود كسى كه همسرت را از راه دور آورده است مى تواند درهاى بسته را بگشايد. پس ‍ برخواسته روانه شدم بهر درى كه رسيدم باز شد تا از رواق بيرون شدم ناگاه چشمم به همسرم افتاد او را وحشتناك و به همان هيئتى ديدم كه در جزيره بود او نيز مرا ديد پس يكديگر را در آغوش گرفتيم من پرسيدم چگونه اينجا آمدى ؟ گفت من از درد فراق و زيادى گريه مدتى بدرد چشم مبتلا شده بودم و امشب در آنجا نشسته و از شدت درد چشم ناله مى كردم ناگهان جوانى پيدا شد نورانى كه از نور رويش تمامى جاها روشن شد پس ‍ دست مرا گرفت و فرمود چشم بر هم بگذار من چنان كردم خيلى نگذشت چشم گشودم خود را در اينجا ديدم . پس آن مرد همسر خود را نزد پسرها برد و باعجاز امام ثامن بوصال يكديگر رسيدند و مجاورت آنحضرت را اختيار كرده تا وفات نمودند


گرداورندگان :

زهرا قربان زاده

محدثه کناری وند

شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان

اهل ازبكستان، مقيم همدان

نوع بيمارى: لال

آندره ـ آندره

شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد

نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند پيرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسيد:چيزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت: ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكين مى ده، گريه كن. آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند، پيرمرد پرسيد: چى شده؟ تعريف كن. آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ريخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بيدار نمى شدم صداى پيرمرد را شنيد، باز مى پرسيد: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب ديدى ؟ تعريف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پيرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره ديد كه شانه هاى پيرمرد مى لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود: آيا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسيحى خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد. پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند. پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود. پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست. از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه


گرداورندگان :

محدثه کناری وند

زهرا قربان زاده

صاحب مستدرك السفينه آقاى حاج شيخ على نمازى شاهرودى از فاضل كامل شيخ محمدرضا دامغانى كه مى فرمود من مطلع شدم برحال جوانى كه مبتلا شده بود به مرض خنازير و هرچه به مريضخانه ها مراجعه كرد نتيجه اى بدست نياورد و بهبودى حاصل نكرد لذا متوسل به حضرت رضا ارواحنا له الفداء باين كيفيت كه هر روز بحرم شريف مشرف مى شد و از خاك آستان عرش درجه آن بزرگوار به موضع مرض خود مى ماليد تا چهل روز لكن در اين بين چون مشمول قانون خدمت سربازى شده بود او را براى خدمت بردند و چون دكتر او را معاينه نمود بواسطه مرض خنازير او را معاف دائم نمود جوان به همان ترتيب كه داشت دست از توسل خود برنداشت تا اواخر چهل روز بتدريج به نظر مرحمت حضرت رضا (ع ) بهبودى يافت جز اندازه جاى يك انگشت كه از مرضش باقى مانده بود و بسيار متحير بود و نمى دانست و نمى فهميد كه سبب خوب نشدن آن اندازه كمى از مرض ‍ چيست ؟ تا اينكه شنيد بازرسى از تهران آمده است تا معلوم كند آيا اشخاصيكه ورقه معافيت بايشان داده شده در حقيقت مريض بوده اند يا از ايشان رشوه گرفته شده و نوشته ا معافيت داده اند و لذا بناى تجديد معاينه شد پس آن جوان را خواستند و چون رفت و ديدند حقيقتا مريض است ورقه معافيش را تصديق و امضاء نمودند و از خدمت كردن آسوده شد و بعد از اين پيش آمد آن بقيه مرض نيز بعنايت حضرت رضا (ع ) برطرف شد و كاملا شفا يافت آنگاه معلوم شد علت باقى ماندن آن اندازه از مرض چه بوده است نام من رضاست


گرداورندگان :

زهرا قربان زاده

شکیبا بسطامی

محدثه کناری وند

من از كودكى مسيحى بودم و پيروى از حضرت عيسى (ع) مى نمودم و حال مسلمانم و اسلام را اختيار نمودم و اسمم را مشهدى احد گذارده ام . و شرح حالم از كودكى چنين است دوماهه بودم پدرم دست از مادرم برداشت و زن ديگرى اختيار كرد و من بواسطه بى مادرى با رنج بسر مى بردم تا اينكه چون دوساله شدم پدرم مرد و بى پدر و مادر نزد خويشان خود بسر مى بردم تا جنگ بلشويك پيش آمد و نيكلا پادشاه روس كشته شد و تخت و بختش بهم خورد و من از شهر روس ‍ بطوس آمدم در حالتى كه شانزده ساله بودم و چون چند ماهى در مشهد مقدس رضوى (علیه السلام) بسر بردم مريض شدم و بدرد بيمارى و غربت و بى كسى و ناتوانى گرفتار گرديدم تا اينكه مرض من بسيار شدت كرد شبى با دل شكسته و حال پريشان بدرگاه پروردگار چاره ساز براز و نياز مشغول شدم و گفتم الهى بحق پيغمبرت عيسى بر جوانى من رحم كن خدايا بحق مادرش مريم بر غربت و بى كسى من ترحم فرما پروردگارا بحرمت انجيل عيسى و بحق موسى و توراتش و بحق اين غريب زمين طوس كه مسلمانها با عقيده تمام به پابوسش مشرف مى شوند كه مرا شفا مرحمت فرما و از غم و رنج راحتم نما با دل شكسته بخواب رفتم در عالم خواب خود را در حرم مطهر حضرت رضا (علیه السلام) ديدم در حالتى كه هيچكس در حرم نبود. چون خود را در آنجا ديدم مرا وحشت فرا گرفت كه اگر بپرسند تو كه مسيحى هستى در اينجا چه مى كنى ؟ چه بگويم ؟ ناگاه ديدم از ضريح نورى ظاهر گرديد كه نمى توانم وصف كنم و سعادت با بخت من دمساز شد و ديدم در جواهر ضريح باز شد و وجود مقدس ‍ صاحب قبر حضرت رضا (علیه السلام) بيرون آمد درحالى كه عمامه سبزى چون تاج بر سر و شال سبزى بر كمر داشت و نور از سر تا پاى آن بزرگوار جلوه گر بود به من فرمود اى جوان تو براى چه در اينجا آمده اى ؟ عرض كردم غريبم بى كسم از وطن آواره ام و هم بيمارم براى شفا آمده ام بقربان رخ نيكويت شوم من دست از دامنت برندارم تا بمن شفا مرحمت نمائى پس از بيدارى چون خودرا صحيح و سالم ديدم صبح به بعضى از همسايگان محل سكونت خود خوابم را گفتم ايشان مرا آوردند محضر مبارك آية الله حاج آقا حسين قمى دام ظله و چون خواب خود را به عرض ‍ رسانيدم مرا تحسين فرمود چون اسلام اختيار كردم و مسلمان شدم از جهت اينكه جوان بودم بفكر زن اختيار كردن افتادم و از مشهد حركت نموده بروسيه رفتم براى اينكه مشغول كارى بشوم از آنجائيكه تحصيلاتم كافى بود در آنجا رئيس كارخانه كش بافى و سرپرست چهارصد كارگر شدم و در ميان كارگران دخترى با عفت يافتم كم كم از احوال خود باو اظهار نمودم و گفتم تو هم اگر اسلام قبول كنى من تو را بزوجيت خود قبول مى كنم آنگاه با يكديگر بايران مى رويم آن دختر اين پيشنهاد مرا قبول كرد و در پنهانى مسلمان شد لكن بجهت اينكه كسان او نفهمند به قانون خودشان آن دختر را براى من عقد نمودند وبعد از آن من او را به قانون قرآن و اسلام براى خود عقد كردم و آنگاه او را برداشته به ايران آوردم و به مشهد آمده و پناهنده بحضرت ثامن الائمه (ع ) شديم و خداوند على اعلا از آن زن دو دختر به من مرحمت فرمود و چون بزرگ شدند ايشانرا بدو سيد كه با يكديگر برادرند تزويج نمودم يكى به نام سيد عباس و ديگرى سيد مصطفى كمالى و هر دو در آستان قدس رضوى شغلشان زيارت خوانى است براى زائرين و من خودم بكفش دوزى براى مسلمين افتخار مى نمايم

گرداورندگان :

زهرا قربان زاده

شکیبا بسطامی

محدثه کناری وند


مرحوم ميرزا على نقى قزوينى فرمود روز عيد نوروزى هنگام تحويل سال من در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) مشرف بودم و معلوم است كه هر سال براى وقت تحويل سال بنحوى در حرم مطهر از كثرت جمعيت جاى بر مردم تنگ مى شود كه خوف تلف شدن است با جمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مكان در پهلوى خود جوانى را ديدم كه بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه من چون او را جوان متجددى ديدم خيال كردم از روى استهزاء اين سخن را مى گويد. گويا خيال مرا فهميد، و گفت خيال نكنى كه من از روى بى اعتقادى گفتم بلكه حقيقت امر چنين است زيرا كه من از اين بزرگوار معجزه بزرگى ديده ام من اصلا اهل كاشمرم و در آنجا كه بودم پدرم به من كم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پياده بقصد زيارت اين بزرگوار به مشهد مقدس ‍ آمدم جائى را نمى دانستم و كسى را نمى شناختم يكسره مشرف بحرم مطهر شدم و زيارت نمودم  ناگاه در بين زيارت چشمم بدخترى افتاد كه با مادر خود بزيارت آمده بود چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و فريفته او شدم و عشق او در دلم جاگير شد بقسمى كه پريشان حال شدم سپس نزد ضريح آمدم و شروع بگريه كردم و عرض كردم اى آقا حال كه من گرفتار اين دختر شده ام همين دختر را از شما مى خواهم گريه و تضرع زيادى نمودم بقسمى كه بيحال شدم و چون بخود آمدم ديدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پريشانى حال باز نزد ضريح مطهر آمدم و شروع بگريه و زارى كردم . و عرض كردم اى آقاى من دست از شما بر نمى دارم تا به مطلب برسم و به همين حال گريه و زارى بودم تا وقت خلوت كردن حرم رسيد و صداى جار بلند شد كه ايّهاالمؤ منون (فى امان اللّه منهم چون ديدم حرم شريف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بيرون آمدم . چون به كفشدارى رسيدم كه كفش خود را بگيرم ديدم يك نفر در آنجا نشسته است و به غير از كفش من كفش ديگرى هم نيست آن نفر مرا كه ديد گفت نصرالله كاشمرى توئى ؟ گفتم بلى گفت بيا برويم كه ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خيال كردم كه چون من از كاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شايد پدرم به يك نفر از دوستان خود نوشته است كه مرا پيدا كند و به كاشمر برگرداند بالجمله مرا بيك خانه بسيار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى كرد. وقتى كه وارد حجره شدم . شخص محترمى را در آنجا ديدم نشسته است مرا كه ديد احترام كرد و من نشستم آنگاه به من گفت ميرزا نصرالله كاشمرى توئى ؟ گفتم بلى گفت : بسيار خوب ، آنگاه به نوكر گفت : برو برادر زن مرا بگو بيايد كه باو كارى دارم چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقيقت مطلب اين است كه من امروز بعدازظهر خوابيده بودم و همشيره تو با دخترش بحرم براى زيارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب ديدم يك نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا (ع ) تو را مى خواهد من فورا برخواسته و رفتم و تا ميان ايوان طلا رسيدم ، ديدم آن بزرگوار در ايوان روى يك قاليچه اى نشسته چون مرا ديد صورت مبارك خود را بطرف من نمود و فرمود اين ميرزا نصرالله دختر تو را ديده و او را از من مى خواهد حال تو دخترت را باو ترويج كن (و كسى را روانه كن كه در فلان وقت شب در فلان كفشدارى او بياورد) از خواب بيدار شدم و آدم خود را فرستادم درب كفشدارى تا او را پيدا كند و بياورد و حال او را پيدا كرده و آورده اينك اينجا نشسته و اكنون تو را طلبيدم كه در اين باب چه راى دارى ؟ گفت جائى كه امام فرموده است من چه بگويم آن جوان گفت من چون اين سخنان را شنيدم شروع به گريه كردم الحاصل دختر را به من تزويج كردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجب خود كه وصل آن دختر بود رسيدم و خيالم راحت شد اين است كه مى گويم هرچه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه كه حاجات از در خانه او برآورده مى شود


گرداورندگان :

زهرا قربان زاده

محدثه کناری وند


كربلائى رضا پسر حاج ملك تبريزى الاصل و كربلائى المسكن فرمود من از كربلا به عزم زيارت حضرت على ابن موسى الرضا (ع ) براه افتادم (در روز هشتم ماه جمادى الاولى سنه 1334) تا رسيدم بايوان كيف و آن اسم منزل اول بود از تهران به جانب مشهد رضوى پس در آن منزل مبتلا به تب و لرز گرديدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاى چپ خود را خشك يافتم از اين جهت در همان ايوان كيف دو ماه توقف نمودم كه شايد بهبودى حاصل شود و نشد و هرچه از نقد و غيره داشتم تمام شد و از علاج نيز مايوس شدم پس با همان حالتى كه داشتم برخواستم و دو عدد چوبى را كه براى زير بغلهاى خود فراهم كرده بودم و بدان وسيله حركت مى كردم زير بغلهاى خود گرفته و براه افتادم گاهى بعضى از مسافرين كه مى ديدند من با آن حال به زيارت امام هشتم (ع ) مى روم ترحم نموده مقدارى از راه مرا سوار مى كردند تا پس از شش ماه روز هفتم جمادى الاولى قريب بغروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالاخيابان بسر بردم . روزش با همان چوبهاى زير بغل رو به آستان قدس ‍ رضوى نهادم و نزديك بست امام بحمام رفتم و عمله جات حمام مهربانى كرده و مواظبت از حالم نمودند تا غسل نموده و بيرون آمده روانه شدم تا بصحن عتيق رسيدم و در كفشدارى چوب زير بغلم لرزيد و بزمين افتادم پس با دل سوزان و چشم گريان ناليدم و عرض كردم اى امام رضا مرادم را بده آنگاه بزحمت برخواسته چوبها را در كفشدارى گذاردم و خود را بر زمين كشيدم تا بحرم مطهر مشرف گرديدم و طرف بالا سر شريف ، گردن خود را با شال خود بضريح مقدس بسته و ناليدم كه اى امام رضا مرادم را بدهپس بقدرى ناله كردم كه بى حال شدم خوابم ربود در خواب فهميدم كسى سه مرتبه دست به پاى خشكيده من كشيد نگاه كردم سيد بزرگوارى را ديدم كه نزد سر من ايستاده است و مى فرمايد برخيز كربلائى رضا پايت را شفا داديم . من اعتنائى نكردم مثل اينكه من سخن تو را نشنيدم . ديدم آن شخص رفت و برگشت و باز فرمود: برخيز كربلائى رضا كه پاى تو را شفا داديم ، عرض ‍ كردم چرا مرا اذيت مى كنى مرا بحال خود بگذار و پى كار خود برو پس تشريف برد بار سوم آمد و فرمود: برخيز كربلائى رضا كه پاى تو را شفا داديم ، در اين مرتبه عرض كردم تو را بحق خدا و بحق پيغمبر و بحق موسى بن جعفر كيستى فرمود: منم امام رضا تا اين سخن را فرمود من دست را دراز كردم تا دامن آن حضرت را بگيرم بيدار شدم در حالتى كه قدرت بر تكلم نداشتم با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود. پس شروع كردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم كه پاى خشكيده ام شفا داده شده و از هنگام ورود بحرم تا آنوقت تقريبا نيم ساعت بيش نگذشته بود

جستجو در مطالب:



بر اساس قانون جرایم رایانه ای ، هرگونه کپی برداری از مطالب این وب ، غیر قانونی می باشد و پی گرد قانونی دارد!
تمامی حقوق مادی و معنوی " شفایافتگان رضوی " برای " زهرا قربان زاده " محفوظ است!
طرّاحی قالب: شیعه تم